| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
درد گنگ
نمـیدانم چـه ميخواهـم بـگويــم زبـانـم در دهـان بـاز بـسـته اسـت درِ تنگ قفس باز است و افسوس كه بال مرغ پروازم شكسته است نمـیدانم چـه ميخواهـم بـگويــم غـمـي در اســتخوانـم مـيگـدازد خـيـال نـاشـنـاسـي آشـنـا رنــگ گـهـي مـي سـوزدم گـه مـينـوازد پريشـان سـايـهاي آشـفـته آهـنگ ز مـغزم مي تـراود گيـج و گمـراه چو روح خوابگردي مات و مدهوش كه بي سامان به ره افتد شبانگاه درون سينهام دردي است خونبار كه همچون گريه ميگيرد گلويم غـمـي آشـفتـه، دردي گـريـه آلـود نمیدانم چـه ميخواهـم بـگويــم... هوشنگ ابتهاج (سايه) |+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 26 بهمن1384 و ساعت 2:52 بعد از ظهر |
آنان كه هيچ ندارند مگر تو را...
رابيندرات تاگور (۱۹۴۱-۱۸۶۱) شاعر بزرگ و پرآوازهي هندي شهرت جهاني دارد. سروده هاي او سرشار از نكتههاي لطيف، بديع و تأمل برانگيزند و با فرهنگ ما پيوندي نزديك دارند. سرودهي زير از مجموعهي ”ماه نو و مرغان آواره“ انتخاب شده است: خدا نه براي خورشيد و نه براي زمين بلكه براي گلهايي كه برايمان مي فرستد چشم به راه پاسخ است... هر كودكي با اين پيام به دنيا مي آيد كه خدا هنوز از انسان نوميد نيست... خدا به انسان ميگويد: ” شفايت ميدهم ازين رو كه آسيبت ميرسانم دوستت دارم از اين رو كه مكافاتت ميكنم“... خدايا... آنان كه همه چيز دارند مگر تو را به سخره ميگيرند آنان را كه هيچ ندارند مگر تو را... |+| نوشته شده توسط شهره در یکشنبه 23 بهمن1384 و ساعت 7:40 قبل از ظهر |
رستاخیز عام...
يکی از شعرای نامی قرن دهم هجری، محتشم کاشانی است که آثاری لطيف و جانسوز دارد. با اينکه او در عهد صفوی می زيسته، ولی در اشعارش نازک خيالی ها، نکته پردازيها و ظرايف سبک هندی ديده نمي شود. زبان او ساده و سليس، انديشه و فکرش متعارف و عادی است. موضوع و مطلب اصلی اشعار او، يا راز و نيازهای عاشقانه است و يا سوگواريهای مذهبی و خصوصی. مشهورترين اثر وی، دوازده بند مرثيهای است که در شرح واقعهي کربلا و شهادت رهبر آزادمردان سروده و ازپرتو اين منظومهی دردناک، نام خود را جاودان ساخته است. در اينجا فقط يک بند از آن را می نويسم: در شب عاشورای حسينی و بياد آنان که با شهادت خود آزادی و ايثار را معنا بخشيدند... رستاخيز عام بازاين چه شورش است که در خلق عالم است؟ بازايـن چـه نـوحه و چـه عـزا و چه ماتم است؟ ايــن صــبـح تــيــره، بـاز دمــيــد از کـجـا، کــزو کـار جهـان و خـلـق جـهـان جملـه درهـم است؟ گــويـا طـــلــوع مـی کــنـد از مــغــرب، آفـــتـاب کــآشـــوب، در تـــمــامـی ذرات عـــالــم اســـت گـر خـوانـمـش قــيامـت دنـيـا عـجـيـــب نـــيسـت ايـن رسـتـخـيز عـام کـه نـامــش مـحــرم اســت در بــارگــاه قــدس، کـه جـــای مــلال نـــيـســت ســرهای قـدسـيـان هـمه بـر زانوی غـم اســت جن و ملک، همه بر آدميــان نـوحه مـی کـنـنـد گـــــويــــا عــــزای اشـــــرف اولاد آدم اســـــت خـورشــيد آسـمـان وزمــين، نـور مـشـرقـيــن پـــروردهی کــــنــار رسـ-ـول خــــدا، حــســـيـن ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 19 بهمن1384 و ساعت 7:56 بعد از ظهر |
خلقت اولين
زينهار تا کلام را بخاطر نان نفروشی و روح را به خدمت جسم در نيآوری.
به هر قيمتی گرچه به گرانی گنج قارون زر خريد انسان مشو. اگر ميفروشي همان به كه بازوي خود را اما قلم را هرگز؛ حتي تن خود را و نه هرگز كلام را. به تن خود غلام باش كه خلقت آخرين پدر ماست، اما نه كلام كه خلقت اولين است. زنده ياد: جلال آل احمد |+| نوشته شده توسط شهره در سه شنبه 18 بهمن1384 و ساعت 9:51 قبل از ظهر |
رنج بیهوده
گـردون نگری ز قـد فرسودهی ماسـت جيحون اثری ز اشک پالـودهی ماسـت دوزخ شرری ز رنـج بيهـودهی ماسـت فـردوس دمی ز وقـت آسـودهی ماسـت "خيام" |+| نوشته شده توسط شهره در یکشنبه 16 بهمن1384 و ساعت 11:21 قبل از ظهر |
حافظيه!
فــاش ميگـويـم و از گـفتـهی خـود دلـشـادم بـندهی عشقم و از هر دو جهان آزادم
طـايـر گلشـن قدســم چـه دهـم شــرح فـراق كـه دريـن دامـگه حـادثـه چـون افتـادم مـن مـلك بـودم و فـردوس بـرين جـايم بـود آدم آورد دريــن ديــــر خـــراب آبـــادم سايـهی طوبـی و دلـجويی حور و لب حوض بـه هـوای سـر کوی تو بـرفت از يـادم نـيـست در لوح دلـم جـز الف قامـت دوسـت چـکـنم حـرف دگــر يــاد نــداد اســتـادم کوکــب بــخت مـرا هـيــچ مـنـجم نــشـناخــت يارب از مادر گيتـی به چه طالـع زادم تا شـدم حلقـه بـگوش در ميــخانـهی عشـق هر دم آيد غمي از نو بـه مبارک بـادم ميخورد خون دلم مردمک چشم و سزاست کـه چرا دل به جگرگوشهی مردم دادم پاک کن چـهرهي حـافظ به سر زلف ز اشک ورنه اين ســـيل دمـادم بـــبردم بنـيادم |+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 15 بهمن1384 و ساعت 7:3 بعد از ظهر |
آدم ها بر چهارگونه اند-4
(ادامه از پست قبل) ۴- و آدمهايي که وقتی غايباند بيشتر ”هستند“ تا وقتي كه حاضرند! به به؛ چه آدمهاي بزرگ و خوبي! انسان هاي خيلي بالاتر از ”متوسط“. چقدر اينها غنيمتاند. چقدر زندگي به بودن اين جور آدمها نيازمند است؛ يك نياز حياتي! چه ميگويم؟ اينها معني زندگياند، روح بودن مايند، با اين آدمهاست كه ما هميشه در گفتگوئيم، هميشه با اينهاست كه حرفهاي خوبمان را ميزنيم، حتي حرفهايي را كه دوست نداريم بشنوند، به همينهاست كه هميشه نامهيي مينويسيم كه هيچگاه نميفرستيم. يك بار ديگر ميگويم كيف كنيد: آدمهايي که وقتی غايباند بيشتر ”هستند“ تا وقتي كه حاضرند! (كوير- دكتر علي شريعتي) |+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 12 بهمن1384 و ساعت 6:44 بعد از ظهر |
آدم ها بر چهار گونه اند-3
(ادامه از پست قبل) ۳- {اين را به اشارهاي رد ميشوم، براي آنها كه احتياج به توضيح ندارند}: آدمهايي كه وقتي حضور دارند بيشتر ”هستند“ تا وقتي كه غايباند، وقتي كه غايباند اصلا نيستند. يا برعكس، فقط وقتي هستند حضور دارند و وقتي كه نيستند غايباند،البته عدهاي هم هستند كه وقتي هم حضور دارند نيستند، اما اينها بدرد تقسيم بندي هم نميخورند! گرچه در شمار زيادند و چهرههاي درخشاني هم از اساتيد و رجال در ميانشان كم نيست، بلكه بسيار است. (كوير - دكتر علي شريعتي) |+| نوشته شده توسط شهره در سه شنبه 11 بهمن1384 و ساعت 7:37 قبل از ظهر |
آدم ها بر چهار گونه اند-2
(ادامه از پست قبل) ۲- بعضي ها برعكسند: سردر متواضع و خودماني و سادهي باغي را دارند، يك لنگه در چوبي بيرنگ و ارزان قيمت و بينقش و نگار، كه دست هر كسي به سردرش ميرسد. قفلي و كليدي و درباني ندارد، با يك اشارهي دست باز ميشود، بيهوا و بيهراس وارد ميشوند: جلو، فضاي بازي و جوي آبي كه همواره ميگذرد و در وسط، درخت كهنسال و پر شاخ و برگي و پايش يك تكه زمين خاكي كه علفها و خارهايش را جمع كردهاند، براي اينكه اگر كسي يا كساني بخواهند در سايه بنشينند يا بخوابند، يا عصرانه يا چايي بخورند و گپي بزنند... در اين باغ ميدانگاهي است، و در پيرامون آن راههاي پرپيچ و خم بسياري است كه هر يك، تماشاچي را به درون باغ، نه، به گوشهاي از باغ ميبرد و تماشاچي در حاليكه هنوز اين راه را به پايان نبرده حسرت و كنجكاوي گذر كردن از راهي ديگر و رسيدن به گوشهاي ديگر از باغ چنان در دلش قوت ميگيرد كه او را از ادامه راهش باز ميدارد و به راهي ديگر ميكشاند، و در اين دويدن از گوشهاي به گوشهي ديگر و رفتن از راهي به راهي و پريدن از اين سو به آن سوست كه ناگهان احساس ميکند: در باغ گمشده است، نمي داند كجاي باغست؟ نميداند از كجا برگردد؟ نميداند از كجا وارد شد؟ نميداند انتهاي باغ كجاست و از چه راه به آخر باغ ميرسد؟... (كوير - دكتر علي شريعتي) |+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 8 بهمن1384 و ساعت 8:16 قبل از ظهر |
آدم ها بر چهار گونه اند -1
آدم ها بر چهار گونهاند، يعني بر هزار گونهاند اما همهي تقسيم بنديها كه بكار ما نميآيد، ما با همين چهار جور آدم سر و كار داريم: ۱- آدمهايي كه سردرشان بلند و پر ابهت است و چشم گير، تو گويي سردر قصري است، بيننده را ميگيرد، چشمش را پر ميكند و روحش را تسخيرمينمايد، دهانش از عظمت و شكوه خيره كنندهي سر در باز ميماند، با ترس و لرز و احتياط، آهسته آهسته در بزرگ و سنگين آن را ميگشايد، با چه سختي!؟ با چه دشواري!؟ چه زوري بايد زد! چه ترسي بايد خورد! چقدر چرخاندن اين در بزرگ كه به دروازه ي شهري و يا در قلعه اي و حصاري ميماند خستگي ميآورد! در سنگين و پر ابهت و بزرگ كه هر وقت نگاهش مي كني كلاه از سرت مي افتد تمام باز نميشود، كار سادهاي نيست، نيمه باز ميشود، ... و بيننده در برابر عظمت اين سردر، خود را از حقارت يك گربهي كوچك احساس مي كند كه از لاي در، از زير در، بايد به درون بخزد، پا به داخل اين الموت ميگذارد، چه ميبيند؟... يك صحن حياط نقلي موزائيكي 67 متر مربع! چهار قدم و خوردهاي كه بر ميداري ديوار مقابل يقهات را ميگيرد كه: كجا؟ تمام شد، تمام، همين بود! چي تمام شد؟ فضاي اين بنا تمام شد، صحن همين بود، آه، سردر به ارتفاع هشت متر و صحن بطول چهار متر و بيست و شش سانتيمتر؟؟ ... و همين، اين چه جور صحن بنايي است، زمينهاي اينجا كه قيمت ندارد، مفت است... (كوير - دكتر علي شريعتي) |+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 5 بهمن1384 و ساعت 8:58 قبل از ظهر |
روح سوخته
گزيدههايي از كتاب مائدههاي زميني اثر نويسندهي بزرگ فرانسوي: آندره ژيد (1951-1869) ناتانائيل، آرزو مكن كه خدا را در جايي جز همه جا بيابي. هر مخلوقي نشاني از خداست و هيچ مخلوقي او را هويدا نميسازد. همان دم كه مخلوقي نظر ما را به خويشتن منحصر كند، ما را از خدا برميگرداند. ما همگي اعتقاد داريم كه بايد خدا را كشف كرد، دريغا كه نميدانيم هم چنان كه در انتظار او بسر ميبريم به كدام درگاه نياز آوريم. سرانجام اين طور ميگوييم كه او در همه جا هست، هرجا، و نايافتني است. به هر كجا بروي جز خدا چيزي را ديدار نميتواني كرد. خدا همان است كه پيش روي ماست. ناتانائيل، من شوق را به تو خواهم آموخت. اعمال ما به ما وابسته است، هم چنان كه درخشندگي به فسفر. درست است كه اين اعمال ما را ميسوزاند ولي تابندگي ما نيز از همانهاست و اگر روح ما ارزش چيزي را داشته باشد دليل بر آن است كه سختتر از ديگران سوخته است. براي من ”خواندن“ اين كه شن ساحلها نرم است كافي نيست: ميخواهم پاي برهنهام اين نرمي را حس كند، معرفتي كه قبل از آن احساسي نباشد براي من بيهوده است. هرگز در جهان چيزي نديدهام كه اندكي زيبا باشد، مگر آن كه فوراَ آرزو كردهام تا همهي مهر من آن را دربرگيرد. ترجمهي : داريوش بزرگمهر و جلال آل احمد |+| نوشته شده توسط شهره در سه شنبه 4 بهمن1384 و ساعت 7:57 بعد از ظهر |
چرا وبلاگ نويسي؟
هوالمحبوب... سخني ساده با مخاطبينم: مدتي بود كه ميخواستم صفحهاي داشته باشم و حرفهاي خوبي بزنم اما نه ميدانستم چه بگويم و نه براستي مخاطبينم را ميشناختم. هرگاه در جستجوي چيزي بودم و آنرا در وبلاگ دوستان ميديدم از آنها سپاسگزاري ميكردم، بيآنكه آنها را ببينم و آنها هم پيام تشكر مرا بشنوند. تا اينكه اخيرا اتفاقات ناخوشايندي در زندگيم رخ داد كه از بابت آن خداوند بزرگ را بسيار شاكرم. در پي اين اتفاقات نگاه من به جهان اطراف متحول شد، مرا به فكر فروبرد كه براستي تاكنون چگونه زيستهام و چقدر براي ديگران مفيد بودهام و اگر روزي كه شايد بسيار نزديك باشد جهان مادي را ترك كنم آيا واقعا آنطور كه ميبايست و آنگونه كه ميخواستم زندگي كردهام و آيا هيچ افسوسي بر لحظات از دست رفتهي عمرم نخواهم خورد؟ در آستانهي آغاز دههي جديدي از زندگيم، سعي ميكنم ديد خود را نسبت به اعتقاداتم، ديگران، جامعه و هر آنچه كه از او تاثير ميپذيرم تغيير داده و يا تكميل كنم. شايد وقت زيادي نداشته باشم اما بايد كه خود را بشناسم تا به خداشناسي نزديك شوم. ديگر زمان آن رسيده است كه عشق بدون قيد و شرط خود را نثار ديگران كنم. به كساني كمك كنم كه آنها را نميبينم و آنها هم مرا نميشناسند و به اين ترتيب بدون اعلام نياز، به آنها ياري برسانم و هيچ توقعي هم نداشته باشم. اين بود كه تصميم گرفتم من هم بنويسم و حرفهايي گفتني بگويم … ولي با چه كساني؟ مخاطب اصلي من كودكان و نوجوانان هستند. بياد كودكيهاي خودم و اينكه دوست داشتم بدانم و بدانم. اگر چه در زمان ما اين دستگاه عجيب و سيستم غريب نبود تا در يك لحظه ما را به آنسوي دلها، انديشهها و مرزها ببرد، اما با كتاب مأنوس بودم و به همه جا سر ميكشيدم. حال كه از مرحمت!؟ كامپيوتر و اينترنت، كودكان و نوجوانان براحتي در جهان هستي سير ميكنند، دوست دارم كاري براي اين دلهاي جوان، انديشههاي نو و جسمهاي پر انرژي انجام دهم. اگر خداوند توفيق داد كارم را بسط ميدهم و در زمينه هاي مختلف علمي، فرهنگي و هنري اطلاعاتي جامع، متشكل و سودمند دراختيار اينترنت بازان كوچك و بزرگ قرار خواهم داد. تا او چه بخواهد و برايم چه رقم زده باشد.... |+| نوشته شده توسط شهره در دوشنبه 3 بهمن1384 و ساعت 11:16 قبل از ظهر |
|
درباره وبلاگ
دوست دارم پس از آنکه در روی این زمین آنچه را که از من انتظار میكشید جلوه گر ساختم یکباره و بی آرزو بمیرم.
(مائده های زمینی- آندره ژید) منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1387دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 پيوندها
دخترم، ملکهي بهاردر آخرين چكاد با فرزاد فريد و گلهاي كاغذي با حميد در كوچه باغهاي بيابان در انتظار يار با عادل آبتني رامين در حوضچهاش باز هم باران با مريم خاطرات سارا چشم غمگين حديث سفیر و هادی |
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |