| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
شهرهي آفاق
پيش از اينت بيش ازين انديشهي عشاق بود
مـهرورزي تـو بــا مـا شـهرهي آفــاق بـود ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان بحث سر عشق و ذكر حلقهي عشاق بود پيش از اين كاين سقف سبز و طاق مينا بركشند منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود از دم صـبـح ازل تــا آخـر شـام ابـد دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود حسن مهرويان مجلس گر چه دل مي برد و دين بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود سايهي معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود رشتهي تسبيح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود بر در شاهم گدايي نكتهاي در كار كرد گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود در شب قدر ار صبوحي كردهام عيبم مكن سرخوش آمد يار و جامي بركنار طاق بود شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرين و گلزار، نيت اوراق بود |+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 30 فروردین1385 و ساعت 11:7 قبل از ظهر |
ديدار حق خواهم عيان
اي دل چــه انـديـشـيدهاي، در عـذر آن تـقصـيـرها زآنـسـوي او چندان وفـا، زيـنسـوي تـو چنـدين جـفا
زآنـسوي اوچـندان كـرم، زيـنسـوخلاف وبيش وكـم زآنـسوي او چندان نـعـم، زيـنسوي تـو چنـدين خطا
زيـنسوي تو چـنديـن حسد، چـندين خيـال و ظـن بـد زآنسوی او چندان كشش،چندان چشش،چندان عطا
زینسو کشان سوی خوشان، زان سو كشان با ناخوشان يــا بـگـذرد يـا بـشـكنـد كـشتـي دريــن گـردابـهـــــا
از بــد پشـيـمان مـيشـوي، الله گـويـان مـيشـوي آن دم تــرا او مـيكــشـــد، تـا وارهــانــد مـر تــو را
از جـرم ترسان ميشوي، وزچاره پرسان مـيشوي آن لـحـظـه تـرسـاننـده را بــا خـود نميبينـي چـرا؟
چـنـدان دعـا كـن در نـهـان، چـنـدان بـنـال اندر شبان
گــر مـجرمي بــخشــيدمـت، وز جــرم آمــرزيـدمـت فــردوس خواهی دادمـت، خـامـش رها كن اين دعا
گفتـا نـه ايـن خواهـم نه آن، ديدارحق خواهم عيان گـر هـفـت بـحـر آتـش شـود، مـن در روم بـهـر لـقا
××××
|+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 23 فروردین1385 و ساعت 8:4 قبل از ظهر |
خوبان زمانه
من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه ما كجاييم درين بحر تفكر تو كجايي عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان اين توانم كه بيايم سر كويت به گدايي شمع را بايد ازين خانه برون بردن و كشتن تا كه همسايه نداند كه تو در خانهي مايي كشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان پرتو روي تو گويد كه تو در خانهي مايي پرده بردار كه بيگانه خود آن روي نبيند تو بزرگي و در آيينهي كوچك ننمايي سعدي آن نيست كه هرگز ز كمند تو گريزد كه بدانست كه در بند تو خوشتر ز رهايي |+| نوشته شده توسط شهره در سه شنبه 15 فروردین1385 و ساعت 7:35 قبل از ظهر |
|
درباره وبلاگ
دوست دارم پس از آنکه در روی این زمین آنچه را که از من انتظار میكشید جلوه گر ساختم یکباره و بی آرزو بمیرم.
(مائده های زمینی- آندره ژید) منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1387دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 پيوندها
دخترم، ملکهي بهاردر آخرين چكاد با فرزاد فريد و گلهاي كاغذي با حميد در كوچه باغهاي بيابان در انتظار يار با عادل آبتني رامين در حوضچهاش باز هم باران با مريم خاطرات سارا چشم غمگين حديث سفیر و هادی |
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |