| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
!!شعر نو
با عرض سلام، دوست خوبم فرزاد پيشنهاد كردند مدتي از حال و هواي كلاسيك بيام بيرون و از نيما شروع كنم و برم جلو ... اما زيادي رفتم جلو و از يك تازه شاعر ۱۷ ساله كه وبلاگ نداره و از من خواسته تا شعرهاشو توي وبلاگم بنويسم شروع كردم؛ اين دوست جديد ما خوشحال ميشه اگه نظراتتونو راجع به شعرش بفرماييد.
" فرياد "
يك ابتلاي گنگ، يك آرميده به پهناي فكر و روح، تبديل كرده است دل را به معراج نام خود.
خاموش لحظهايست در معبد نظر، آن دم كه نور چشم او خاموش میشود.
هوش و حواس و عقل با يك تكان مردمك پرواز ميكند،
برخاک می شوم؛ قلبم نميتپد، احساس من مقابل رويَش چه بي درنگ، فرياد ميشود، از چشم ميرود، او آب ميشود.
روحم اسير چشم او هوشم به حال مرگ، عقلم درون گور. خاموش لحظه ايست آن دم كه عشق من مرگ مرا فرياد ميزند.
|+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 24 خرداد1385 و ساعت 7:34 قبل از ظهر |
!بيدوست
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
ورنه هيچ از دل بيرحم تو تقصير نبود مـن ديـوانه چـو زلف تـو رها ميكردم هيـچ لايـقتـرم از حلـقهي زنـجــير نبود يـارب آيينهي حسن تو چه جوهر دارد كـه درو آه مــرا قــوت تــأثـيـر نــبـود سـر ز حسرت بـه در مـيكدهها بركردم چون شناساي تو در صومعه يك پير نبود نـازنـينتـر ز قـدت در چـمن ناز نرست خوشتر از نقش تو در عالم تصوير نبود تا مگر همچو صبا باز به كوي تو رسم حاصلم دوش به جز نالهي شبگير نبود آن كشيدم ز تو اي آتش هجران كه چو شمع جـز فـناي خـودم از دست تو تدبير نبود آيتـي بود عذاباندهي حافظ بـي دوست كـه بـر هيچـكسش حـاجت تفسير نبود |+| نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه 17 خرداد1385 و ساعت 7:48 قبل از ظهر |
جای پا
"خوابی دیدم:
خواب دیدم در کنار ساحل با خدا قدم می زنم، بر پهنهي آسمان صحنههايي از زندگيم همچون برق از جلوي چشمانم گذشت... درهر صحنه دو جفت جاي پا روي شنها ديدم. يكي متعلق به من بود و ديگري متعلق به خدا. وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد، به پشت سر و به جاي پاهايمان روي شنها نگاه كردم. متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير پر پيچ و تاب زندگيام، فقط يك جفت جاي پا روي شن نقش بسته است، آن هم در سختترين و غمگينترين دوران زندگيم... دلم شكست و به درگاه خداوند شكايت كردم: خدايا، تو كه گفتي اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود، تو كه گفتي هيچگاه تنهايت نخواهم گذاشت، ولي نميفهم چرا تو در سخترين لحظات زندگيم، هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر به تو احتياج داشتم، مرا تنها گذاشتي. خداوند با مهرباني پاسخ داد: دوست عزيزم، من همواره در كنارت بودهام و هيچگاه تو را تنها نگذاشتهام. اگر در سختيها، آزمونها و رنجها فقط يك جفت جاي پا ديدي، زماني بود كه تو را در آغوشم حمل ميكردم..." پينوشت: از كتاب جاي پا- پرستو ابراهيمي دوستان خوبم، در ضمن اگر گاهي دير به شما سر ميزنم يا به نت دسترسي ندارم يا گرفتارم... منو ببخشيد ولي حتماً در اولين فرصت سراغتون ميام... چون خودم دلم براتون تنگ ميشه
|+| نوشته شده توسط شهره در شنبه 6 خرداد1385 و ساعت 10:51 قبل از ظهر |
|
درباره وبلاگ
دوست دارم پس از آنکه در روی این زمین آنچه را که از من انتظار میكشید جلوه گر ساختم یکباره و بی آرزو بمیرم.
(مائده های زمینی- آندره ژید) منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1387دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 پيوندها
دخترم، ملکهي بهاردر آخرين چكاد با فرزاد فريد و گلهاي كاغذي با حميد در كوچه باغهاي بيابان در انتظار يار با عادل آبتني رامين در حوضچهاش باز هم باران با مريم خاطرات سارا چشم غمگين حديث سفیر و هادی |
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |