| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
!...خداحافظ
سلام، نميدانم تا بحال كداميك از شما اولين پست من (هوالمحبوب) را خواندهايد؟ اگر مروري كوتاه به اين پست داشته باشيد از نيت اصلي من براي وبلاگنويسي آگاه ميشويد. ميخواستم از طريق وبلاگ براي كاربران كودك و نوجوان اطلاعات مفيد علمي فراهم كنم، اطلاعاتي منسجم و هدفمند (كه ضرورت وجود آن را غفلتاً احساس كرده بودم)؛ به همين منظور وارد دنياي بزرگ وبلاگنويسي شدم و براي اينكه از راه و رسم اين دنياي مجازي ولي كاملاً محسوس سر دربياورم ابتدا از نوشتن مطالبي شروع كردم كه دوست داشتم ديگران هم آن را بدانند... از آغاز همه چيز سراسر راز بود و تجربه، با ورود به دنياي شما دوستان هر لحظه دري را ميگشودم و هر لحظه با رازي نو روبرو ميشدم (درست مثل گفتههاي اشو: هر لحظه از زندگي با هيجان همراه است، هر لحظه دري را ميگشايي، هر لحظه با رازي نو روبرو مي شوي ...). براستي وبلاگ نويسي بسيار شيرين است، اين كه حرفهاي دلت را بزني و مخاطبي براي شنيدن داشته باشي، مخاطباني كه در دنياي واقعي نظيرشان را كمتر مييابي (و شايد هيچگاه نيابي)... اين بود كه قريب هشت ماه نوشتم و نوشتم. دوستاني به من پيشنهاد كردند كه از خودم بنويسم ولي اصولاً نويسندهي خوبي نيستم، در روزهايي كه بسيار جوان بودم شعر ميگفتم ولی در پی یک اتفاق ساده ناگهان نطقم كور شد! اگرچه اخيراً در اثر صحبت با دوستي، به اين نتيجه رسيدم كه اگر واقعاً شاعر بودم، زماني كه شعر را رها كردم او مرا وانمينهاد، پس شاعر هم نبودم و اين بود كه ناچار شدم با شعرها و متنهاي انتخابي احساسات و انديشههايم را بيان كنم، و ناگهان چشم باز كردم و ديدم كه از هدف اصلي چقدر دور ماندهام... در هرحال وبلاگ نويسي تجربهي بزرگي براي من بود و همهي آن را مرهون لطف شما عزيزان هستم. از همه سپاسگزارم كه با نظرات زيبايشان مرا در ادامهي راه تشويق كردند و براي من امكان جستجو و يافتن در اين درياي رازگونهي وبلاگنويسي را فراهم آوردند. و حالا ميخواهم بروم. روزي دوباره برميگردم، ولي با هدفي ديگر، اما نميدانم دقيقاً چه زماني، اين بستگي به حال و روز درونيم دارد و گرفتاريهاي زندگي كه هميشه با منند و لحظهاي رهايم نميكنند. تشكر ويژه دارم از: فرزاد (آخرین چکاد): نظرات ارزنده و پربار فرزاد همواره مرا به فكر فرو ميبرد و گاهي هم اشك در چشمانم مينشاند... از سر شوق، از سر اندوه... بعضي اوقات براي نظر دادن به پستهايش كم ميآورم. فريد (گلهای کاغذی): دوست خوبي كه هميشه نظرش را با شعر بيان ميكرد- چقدر با احساس- (تصميم دارم از شعرهايي كه فريد برايم نوشته آرشيو درست كنم...) سندباد (کاغذ باد): اين دوست عزيزم كاغذ بادش را (بقول خودش) بخاطر من توي آسمان نگاه داشته، اميدوارم بعد از رفتنم آن را رها نكند... (البته اگه بعداً نگه: چرا حرف تو دهن من ميذاري؟ من كي گفتم كاغذ باد بخاطر تو توي آسمونه...)، من و سندباد يك درد مشترك داريم كه نميدانم چيست... ساسان (رنگ شب): ساسان شاعري است كه شعرهاي تأمل برانگيزي مينويسد، بسيار زيبا و پر از استعاره، نظرات ساسان هميشه برايم دلگرم كننده و آرامش بخش بود. حميد (در کوچه باغهای بیابان): چقدر از اسم وبلاگش خوشم ميآيد، خيلي با معناست؛ هروقت از اين دنياي مادي خسته ميشوم با سر زدن به وبلاگش و حس نسيمي از معنويات خستگيم را در ميكنم. رامين (آب تنی در حوضچهی اکنون): دوست با احساسي كه خيلي زیبا، روان و صميمي مينويسد.... با اميد زندگي ميكند و نوشتههايش انرژي مثبت ميدهد. عادل (در انتظار یار): منتظر است و با نوشتههايش ما را به ياد آن كسي مياندازد كه بايد (كسي كه روزي خواهد آمد، ما منتظريم و او نميآيد، راستي براي آمدنش چقدر آمادهايم؟...)
حديث (چشم غمگین): دوست خوبي كه اولش فكر ميكردم خيلي جوان است، بعد از مدتي دخترم مليكا (ملكهي بهار منو كه ميشناسين!) گفت: مامان خانوم، حديث دو تا بچه داره.... من هم با تعجب از اشتباهم محتاطتر برایش نظر ميگذاشتم.... و بعد خودِ حديث توي وبش نوشت سال 66 متولد شده .... .(بعداْ فهمیدم واقعاْ دو تا بچه داره ولی توی نت...!)
سارا (خاطره): اولين لينكم... عاشق آندره ژید است و از اسم وبلاگم خیلی خوشش آمده بود، براي همين هم من را پيدا كرد. كاوه (روزمره گی): هنوز هم نميخواهم اسم واقعي وبلاگش را بنويسم... اميدوارم همهي روزهاي زندگيش تولدي دوباره باشد. مريم (باز باران): خواهرزاده خودم است و بعداً مفصل از او خداحافظي ميكنم.
و دخترم (ملکهی بهار): وقتي به مليكا گفتم ميخواهم وبلاگم را ببندم، بغضش گرفت و از من خواهش كرد اين كار را نكنم... اما خودش بهتر از هر كسي من را ميشناسد و ميداند روزي نوشتن برايم يك ضرورت بود و حالا سكوت... به همهي شما سر مي زنم و هيچگاه فراموشتان نميكنم و اگر فراموشم كرديد گلهاي ندارم. از دوستانی که مرا جزو پیوندهای خود قرار دادند با کمال فروتنی سپاسگزاری کرده و درخواست می کنم پیوند مرا بردارند، چون دیگر وب فعالی ندارم. از همهي شما خداحافظي ميكنم، خدا نگهدار و بقول ساسان عزيز: موفق و در آرامش باشيد.... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط شهره در یکشنبه 19 شهریور1385 و ساعت 8:28 قبل از ظهر |
!تولد يا مرگ
.... آنگاه كسي به او گفت:
اگر واقعا ميخواهيد روان مرگ را ببينيد، زيرا مرگ و زندگي مانند رود و دريا، يکي است. آگاهي خاموشتان نسبت به ماورا در درون آرزوها و خواستههايتان خفته است و دلهايتان مانند دانههاي زير برف، خواب بهار را ميبينند. و شما از مرگ ميهراسيد،
شما نميتوانيد آواز بخوانيد مگر آن که از رود سکوت بنوشيد؛ -جبران خلیل جبران- |+| نوشته شده توسط شهره در دوشنبه 6 شهریور1385 و ساعت 7:50 قبل از ظهر |
|
درباره وبلاگ
دوست دارم پس از آنکه در روی این زمین آنچه را که از من انتظار میكشید جلوه گر ساختم یکباره و بی آرزو بمیرم.
(مائده های زمینی- آندره ژید) منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1387دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 پيوندها
دخترم، ملکهي بهاردر آخرين چكاد با فرزاد فريد و گلهاي كاغذي با حميد در كوچه باغهاي بيابان در انتظار يار با عادل آبتني رامين در حوضچهاش باز هم باران با مريم خاطرات سارا چشم غمگين حديث سفیر و هادی |
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |